در سودای آسمان

۱۱ مطلب با موضوع «قاطی پاتی» ثبت شده است

دیگه نمیخوام منتظر باشم

دنیا پر از افرادی است که منتظرند،کسی از راه برسد و به آنها انگیزه بدهد تا به فردی تبدیل شوند که آرزو دارند.

مسئله این است که هیچ نجات دهنده ای نیست.

این افراد منتظر رسیدن اتوبوس ایستاده اند اما در خیابانی که هیچ اتوبوسی از آن نمیگذرد!

درنتیجه،اگر این اشخاص مسئولیت زندگی خود را بر عهده نگیرند و خود را تحت فشار قرار ندهند ممکن است برای همیشه منتظر بمانند

و این کاریست که اکثر مردم انجام می دهند...


+نویسنده متن رو نمیدونم کی هست.

++از اثرات بد منتظر بودن،راکد بودن هست.یک وقتی به خودت میای و میبینی مثل یک مرداب راکد شدی.

  • شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶
  • ۲

فلب ناآرام

از صبح تا حالا افت فشار و تپش قلب دارم بدون هیچ دلیلی :|

شدم مثل سرمایی توی مدرسه موش ها،کم مونده بخاری اتاق رو بغل کنم.

خیلی وقت بود که دیگه قلبم بازی درنیاورده بود.هرچقدر هم اینجوری بشه باز من پروپرانولول رو نمیخورم.از حس کرختی و خواب آلودگی که بخاطر خوردن قرص دارم،متنفرم.

این حالت یجورایی بهم اضطراب مبده.انگاری دارن توی دلم رخت میشورن.

حدود دو ساعت برای امتحان زبان خوندم و بنظرم خیلی آسون بود :| نمیدونم من خیلی بیخیال هستم یا بقیه خیلی استرسی هستند.کم کم باید آماده بشم و برم امتحان رو بدم و خلاااااص :)


دیروز هم بعد از پیاده روی حالم خیلی بهتر شد و شروع کردم به خوندن.فقط مشکلی که دارم اینه که بعد از وقفه دو هفته ای که دارم درس میخونم،یجورایی تمرکزم کم شده انگار.همش از پای درس بلند میشم :|

  • دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶
  • ۲

روز پنجاه و یکم2

هیچ وقت تصمیم نداشتم که پست رمزدار بذارم و حتی همیشه فکر میکردم که چقدر مسخرست که پست رمزدار بذاری.تا این چند روز که خیلی روزای سختی میگذرونم و خب یجورایی صبرم تموم شد و اومدم اینجا نوشتم تا بلکه کمی آروم بشم با نوشتن.

عصر اصلا حوصله کلاس رو نداشتم،اما خب جلسه آخر بود و اصلا هم فرصت غیبت نداشتم،دیگه هرجوری بود رفتم کلاس.

بحث درسمون زیبایی بود و فکر کنم بچه ها روی چهره همدیگه زوم کرده بودند،وسط درس یهو یکی از بچه ها بهم گفت چقدر ابروهات قشنگه :)) خندم گرفته بود که الان فاز اینا چیه و من توی چه فکری هستم.اتفاقا انقدر بی حوصله بودم که حتی ضدافتاب هم نزده بودم و بی حوصلگی از سر و صورتم میبارید.کمتر از جلسه های پیش هم حرف زدم.اما خب وقتی رایتینگ ها رو استاد داد بهمون.یکیش رو 94 شده بودم و اون یکی رو 92 و همین ها باعث شد یکمی بهتر بشه حالم.


+راه حل اینروزام صبوری هست،خیلی سخته که هیچ وقت صبور نبودی و الان باید صبوری رو تمرین کنی.صبور بودن و خونسرد بودن الان جزو سخت ترین کارای دنیاست.

++چقدر دلم رفتن میخواد.

  • جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶
  • ۴

بابا و تلوزیون

نمیدونم دقیقا چه ارتباطی بین بالا رفتن سن و افزایش میزان علاقمندی به اخبار،مستند و شبکه قران وجود داره.

تلوزیون کلا در اختیار باباست و فقط هم شبکه های مستند و قران رو میبینه.

برنامه ظهرها هم برنامه سمت خدا از شبکه سه هست که یکجورایی حکم لالایی داره برای بابا :))

البته از عصر هم نوبت اخبار هست و از ساعت 7:30 که اخبار شبکه یک هست، 8:30 هم اخبار شبکه دو،ساعت10 هم اخبار شبکه سه و البته اگر گاهی حوصله داشته باشه ساعت 11 هم اخبار شبکه استان رو میبینه :|

یکی از مجهولات زندگی من،تفاوت این برنامه های خبریست.اخبار،اخبار هست دیگه.یکیش رو ببینه کفایت میکنه خب :|

دیروز بابا با دقتی مثال زدنی داشت از شبکه مستند،مستندی درباره چای سبز در چین میدید :| یعنی من با این دقت درس میخوندم الان دانشگاه شهید بهشتی بودم.

ناگفته نمونه که رابطه تنگاتگی هم با کنترل تلوزیون داره.هروقت خواب باشه و بخوام برم صدا رو کم کنم یا خاموش کنم،همین که دستم میخوره به کنترل،چشماش رو باز میکنه و من همیشه مغلوب این عملیات میشم :|



  • دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۶
  • ۱۰

سهم من از تو

هر ارتباط و رابطه ای که شکل میگیره،یک اثری رو در درون ما به یادگار میذاره.

بعضی از این یادگاری ها خوشایند هستند،با یادآوری اون آدم،دلمون قیلی ویلی میره(یجورایی مثل وزش نسیم روی قلب و روح آدم)

اما بعضی دیگه از این آدم ها برامون زخم به یادگار میذارند.زخم هایی که بهمون یادآواری میکنه همیشه همه خوب نیستن،همیشه اونجوری که فکر میکنیم پیش نمیره،همیشه رو بودن خوب نیست.

بعضیا عجیب از بازی دادن لذت میبرند،ازاینکه معما بشن برای طرف مقابل.

باگذشت یکسال،همون مسیری که باهم بودیم رو توی نقشه اسنپ میبینم.خیلی جالبه که از خونه ما تا خونه ی شما فقط 5500 تومن هست.اما دنیاهامون فکر میکنم 5500سال نوری باهم فرق دارند.

سهم من از تو این شده که توی شب پاییزی یهو به یادت بیفتم و توی نقشه اسنپ خاطره ها رو یادآوری کنم.

زمان درعین اینکه التیام بخش هست،خطرناک هم هست.چون با گذر زمان اون اتفاق های ناخوشایند کمرنگ میشن و درعوض خوبی ها پررنگ.(حداقل برای من اینجوریه)


+خیلی دوست دارم بدونم،سهم تو از من چیه؟اصلا سهمی هست؟اصلا به یاد من می افتی؟

  • جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۶

همسایه مهربون

دیشب تا خواستم بیام و پست بذارم،اس ام اس اومد که مشترک گرامی حجم ترافیک شما تموم شد :|
چند ثانیه حالت سکته ای به گوشیم خیره بودم،مگه میشه؟مگه داریم؟ من ٨/٢٠ تازه ده گیگ خریدم،ما انقدر مصرف نداریم اصلا.
سریع به پشتیبانی شاتل تماس گرفتم و معلوم شد که یکی از همسایه های مهربون ما،هک وای فای کردند و خیلی شیک از نت ما تغذیه میکنند :|
نیم ساعت با اقای اپراتور میزدیم توی سر و کله همدیگه :)) و دراخر امنیت مودم رو بیشتر کرد و رمز را عوض نمودیم و چون خیلی باحوصله و مودب بود،ما نیز بالاترین امتیاز رو بهش دادیم.
امروز هم بعد از یک روز شلوغ،دلمان برای اینجا تنگ شد و با نت سیم کارت اومدیم سرکی بکشیم ببینیم چه خبر؟

+دلم راضی نمیشه ترافیک بخرم،اگر بازم هک کنند،چی؟ :|
++جالبه من بخاطر امواج و این صوبتا،هیچ وقت کلِ روز مودم روشن نمیذاشتم،این یعنی انقدر بیکار بوده که هروقت من نت روشن میکردم،خونه بوده؟
  • سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۶
  • ۹

آلپرازولام بی اثر

خوابم خیلی بهم ریخته و "میم" میگفت یکی دوشب نصف قرص آلپرازولام بخور،زودی خوابت میبره و کم کم خوابت تنظیم میشه.
منم ساعت یازده یادم اومد و نصف قرص رو خوردم و الان که ساعت یک و نیم هست همچنان بیدارم :|
من که هیچ وقت اینجور قرص ها رو نخوردم چرا بدنم نسبت بهش مقاوم هست؟

+قبلا میگفتن والا با این نون هاشون...الان باس گفت والا با این قرص هاشون :|
  • پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶
  • ۷

رازی که برملا شد

امروز صبح یکی از خواهرها گفت که شب جمعه داریم میایم اونجا اما نمیخوام به مامانی بگم و میخوام سوپرایز بشه،تو هم ضایع نکن.فقط چون نزدیکای صبح میرسیم بهت گفتم که هوشیار باشی و تماس گرفتم،در خونه رو باز کنی برامون. اما این رازنگهداری من فقط چند ساعت دوام داشت :| من دهن لق نیستماااا اما خب مامان و بابا باهم دعواشون شد و مامانی خیلی غصه دار شده بود.هرچی هم میگذشت ناراحتیش برطرف نمیشد،حرفای منم انگار باد هوا،هیچ تاثیری نداشت.

منم دیگه تیر آخر رو رها کردم و گفتم مامانی بچه ها دارن میان،اصلا نمیدونید که چشماش از خوشحالی برق زد.اصلا بغض و گریه و اینا فراموشش شد :)

فقط ازش قول گرفتم به روی خودش نیاره و غافلگیر بشه :))


+اصولا من و مامان توی مسائل خوب و خبرهای خوشحالی نمیتونیم پیش هم رازنگهدار باشیم،اما درعوض بقیه خبرها رو خوب میتونیم ازهمدیگه پنهان کنیم.

++نمیدونم چه رابطه ای بین بالارفتن سن مامان و باباها و بحث هاشون وجود داره :| شاید با بالارفتن سن کم طاقت میشن و مثل قبل اون حوصله و صبوری رو ندارن.
  • چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶
  • ۳

در سوگ اردشیر خان

خبر شاید خیلی مضحک و حتی پیش پا افتاده باشه.
"اردشیر" گربه هانیه توسلی مرده و اگر بگذریم از حجم توییت هایی که کپشن و پست هانیه توسلی رو مسخره کرده بودند.فقط من از صبح ذهنم درگیر این شده که چرا انقدر زندگی عاطفی یک خانوم خالی باشه و وابستگی عاطفیش به گربش زیاد باشه که برای از دست دادنش انقدر تحت تاثیر قرار بگیره.
حقیقتا ناراحت شدم از زندگی خالی این بازیگر. از ته دلم براش اتفاق های خوب آرزومندم. امیدوارم انقدر آدم های خوب و امن زندگیش زیاد باشه که یک گربه بچه اش نباشه و جایگزینی برای پر کردن خلاهای زندگیش نباشه.


+بخواب مامان جان.بخواب تنها دلخوشیم.بخواب شیرین عسلم.منو ببخش.دیگه آرزویی ندارم.دیگه هیچی نمیخوام از خدا.دیگه بی حس شدم.دیگه تموم شدم.فقط منتظرم که زودتر بیام پیشت .همین   (کپشن هانیه توسلی)

  • سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۶
  • ۲

پانزده سال بعد

چند روز پیش بلاگر منو به چالش دعوت کرد و خب باید بگیم که تصور میکنیم پونزده سال بعد کجای زندگیمون هستیم.حقیقتا من مایل نبودم چون که الان جایی وایسادم که هیچ وقت تصورش رو نمیکردم.در بدترین موقعیتی هستم که میتونستم توی این سن باشم :)) شاهکار کردم.

خلاصه برای همین مایل نیستم خیلی برای اینده دور فکر و خیال کنم اما خب پونزده سال دیگه قطعا من مادر سه تا وروجک هستم  با کلی مشغله های مادرانه که کدوم کلاس و مدرسه برای بچم خوبه,کدوم شربت تقویتی بخوره و مواد غذایی ارگانیک استفاده کنم برای غذای بچه ها و از همه مهم تر اینکه بچه هام انسان واقعی باشند.بین تموم مشغله های ریز و درشت مادرانه باید وقت بذارم برای مطالعه و اینکه همیشه استاد به روزی باشم :) بعله دیگه استادی هزارتا دردسر داره :))

و اینکه تا پونزده سال بعد بالا و پایین های سال های اول زندگی مشترک رو ندارم و با همسرم تقریبا همسو شدیم :) از اون خانوم های خونه ای هستم که بجای دغدغه تغییر فرش و مبل ,دوست دارم هر سال یک شهر رو با خانواده ام ببینم (البته میدونم با سه تا بچه دهنم آسفالت میشه اما خب همسرم ادم فهمیده ای هست و کمک میکنه :)) )

  • يكشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶
  • ۱