در سودای آسمان

۲۸ مطلب با موضوع «روزانه نوشت» ثبت شده است

روز پنجاه و هشتم

این روزا به طور غیر قابل باوری دوست دارم عوض بشم.البته این حس خیلی عجیب نیست،چراکه مدت هاست این حس رو دارم.چیزی که این حس رو غیرقابل باور میکنه تلاشی هست که دارم و خب یکجورایی داره این حس رو به عمل تبدیل میکنه.
برخلاف بقیه دخترا وقتی که توی آینه نگاه میکنم،بیشتر از اینکه زوم کنم روی اجزای صورتم و چهره ام رو واکاوی کنم،با خودم حرف میزنم!به چشمام خیره میشم و حرف میزنم.خیلی خوشحالم که چشم های توی آینه رو از هروقت دیگه ای مصمم تر میبینم.
من هزینه ی زیادی رو برای این عزم دادم.هنوز گاهی وقتی به گذشته فکر میکنم.اون حس سرزنش درونی خیلی قوی میشه.همه چیز بستگی به چندماه آینده داره.امیدوارم سال دیگه این موقع وقتی به دختر توی آینه نگاه میکنم کنار عزم توی چشماش افتخار و اعتمادبنفس هم ببینم.

بعد از چندماه تعطیل بودن کلاس جمعه ها،منم دیگه سراغ قرآن نمیرفتم.امروز که دوباره سراغ قرآن و ترتیل پرهیزگار رفتم،اون آرامشی که کمرنگ شده بود رو پیدا کردم،با تکرار سه تا آیه اول سوره مائده.
حس خیلی عجیبی داشتم.عجیب و در عین حال بکر.هیچ وقت تاحالا انقدر با صدای پرهیزگار احساس آرامش نکرده بودم.آرامشی که ناخودآگاه باعث بغض و اشک بشه.اشکی که براش دلیلی پیدا نمیکنی.حس عجیبی که با تمام وجود حس کنی توی بغل خدا هستی....

+نمیدونم این دقیقه نود بودن برای کلاس زبان از اعتماد بنفس زیاد هست یا بی برنامه بودن :| دو ساعت دیگه امتحان اورال دارم و الان میخوام نگاهی به کتاب بندازم :) باشد که موفق شویم.
  • پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
  • ۸

روز پنجاه و پنجم

بعد از کلاس با "میم" رفتیم کافی شاپی که تازه افتتاح شده بود.فضاش عالی بود و صدالبته سرویس دهی خوبی داشت.بخاطر منع خوردن هرگونه شکلات و کافی :| انتخاب همیشگی من (هات چاکلت و کیک شکلاتی) منتفی شد و با ناراحتی بستنی سفارش دادم.وقتی سفارش ها اومد انقدر از دیزاین بستنی خوشم اومده بود که شیکِ "میم" اصلا به چشمم نیومد :)) منم ذوق زده شدم و زودی عکس گرفتم،اصلا حواسم به پسرِجوون گنددماغی که مدیر اونجا بود،نبود.شاید توی دلش میگفت چقدر این دختره ندید بدید هست اما خب خبر نداره که فقط کودک درونم خیلی فعال هست و با همه چیز ذوق میکنه :) والا

  • دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶
  • ۶

فلب ناآرام

از صبح تا حالا افت فشار و تپش قلب دارم بدون هیچ دلیلی :|

شدم مثل سرمایی توی مدرسه موش ها،کم مونده بخاری اتاق رو بغل کنم.

خیلی وقت بود که دیگه قلبم بازی درنیاورده بود.هرچقدر هم اینجوری بشه باز من پروپرانولول رو نمیخورم.از حس کرختی و خواب آلودگی که بخاطر خوردن قرص دارم،متنفرم.

این حالت یجورایی بهم اضطراب مبده.انگاری دارن توی دلم رخت میشورن.

حدود دو ساعت برای امتحان زبان خوندم و بنظرم خیلی آسون بود :| نمیدونم من خیلی بیخیال هستم یا بقیه خیلی استرسی هستند.کم کم باید آماده بشم و برم امتحان رو بدم و خلاااااص :)


دیروز هم بعد از پیاده روی حالم خیلی بهتر شد و شروع کردم به خوندن.فقط مشکلی که دارم اینه که بعد از وقفه دو هفته ای که دارم درس میخونم،یجورایی تمرکزم کم شده انگار.همش از پای درس بلند میشم :|

  • دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶
  • ۲

روز پنجاه و چهارم

جمعه فسقل و خواهری رفتند.من موندم و اتاق بمب خورده،سریع تمیزش کردم و خواستم از فرداش که شنبه بود خیلی خوب شروع کنم :| امان از این شنبه هایی که میاد و میره و هیچ چیزی رو شروع نمیکنیم.

از دیروز فقط دارم وقتم رو الکی میگذرونم.دیشب توی گروه زبان،بچه ها هی سوال میپرسیدن،همه شروع کردند برای امتحان دوشنبه درس میخونن اما من اصلا سراغ کتابم هم نرفتم.

نمیدونم این استپ کردن بخاطر چی هست.تنبلی؟ترس از شکست؟خستگی روحی؟...

هرچیزی که هست خیلی داره روی اعصابم میره.الان از اون وقتاست که اصلا خودمو درک نمیکنم و دوست دارم سرم رو بکوبم به دیوار.

کاش یکی پیدا میشد و میفهمید دقیقا چه مرگمه.

د اخه من که میدونم تنها راهی که دارم درس خوندن هست تا از این وضعیت خلاص بشم.چرا الان شروع نمیکنم؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟


+ازصبح دارم فقط خودم رو سرزنش میکنم.فکر کنم بهتر باشه برم بیرون و یکم راه برم.بقول قدیمی ها سنگامو با خودم وا بکنم.

  • يكشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶
  • ۲

روز پنجاه و یکم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶

روز پنجاهم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶

روز چهل و پنجم

هفته ای که گذشت خیلی خوب بود و جزو شلوغ ترین هفته ها بوده.

دوشنبه ما مهمونی دادیم و امروز مهمون بودیم.همه دورهم جمع شدیم و تقریبا میشه گفت جزو اتفاق های نادر هست.

با خواهری خرید رفتیم. درکل سرم شلوغ بود اما واقعا این هفته برام خیلی طولانی بود.اندازه دو هفته زمان برام گذشت :| قاعدتا وقتایی که سرت شلوغ هست و دورت هم شلوغه باید زود بگذره.


+فکر میکنم همه آدم ها حس خلا و کمبود رو تجربه میکنند اما خب به طریق های مختلف.اما بعضی خلا ها هستند که با هیچ چیز جبران نمیشن و همیشه آدم این خلا ها رو با خودش حمل میکنه.خیلی سخته خیلی سخته خیلی سخته....نمیدونم چرا پذیرش این خلاها  انقدر سخت هست.

گاهی فکر میکنم خیلی ظرفیتم پایین هست :(

  • شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶
  • ۲

روز چهل و سوم

بعد از مدتی ننوشتن،برام سخت میشه نوشتن و فکر میکنم که چقدر مضحک مینویسم :|

اما خب از اونجایی که باید نوشت تا قلم به مرور زمان بهتر بشه،پس مینویسم.

این چند روز خیلی خوب بوده،درسته که چون اغلب خونه ساکت هست،به سکوت عادت کردم اما بودن خواهری و فسقل نعمت هست :)

برای من که تنهام،حرف زدن های خواهرانه اخرشب تا نزدیکای 3 صبح،نعمت هست.بودن فسقل و شیرین زبونی هاش،نعمت هست.وقتایی که لوس میشه تا یکی از وسایلم رو بهش بدم،نعمت هست.


رفتیم خرید با خواهرم،یک پارچه نشونم میده و نظر میخواد.بهش میگم بنظرم قشنگ نیست.فروشنده میگه از بس بی سلیقه ای :| فقط نمیدونم این همه حس صمیمیت و راحتی فروشنده ها از کجا میاد.

بعد از کلی خرید به خواهرم میگم بسه بیا بریم دیگه،میگه نه بیا این یکی مغازه رو هم ببینیم ولی چیزی نخریم،من حواسم به توئه،تو هم حواست به من باشه تا چیزی نخریم دیگه :))


+چند روزه گردنبند و گل گوشم رو انداختم،خالم دیده میگه وااای خوب کاری کردی،بهت میاد،الان خانومانه شدی،چیه مثل بچه دبیرستانی ها میگردی :| و من نمیدونستم یک گردنبند و گل گوش انقدر قابلیت تغییر دارند.اصلا سوال پیش میاد که من خیلی کوچیکم که شبیه دبیرستانی هام،یا دبیرستانی ها خیلی بزرگ هستن که شبیه من هستن؟ :))


  • پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۶
  • ۲

روز سی و نهم

این دو روز که خواهری و فسقل هستن،خیلی خوبه.
دیروز صبح که ساعت 5:30 رسیدند،بابایی رفت آش صبحونه خرید و دورهم صبحونه خوردیم.بعدش تا ساعت 9 با خواهری داشتیم حرف میزدیم.خوبه که عصر ارتباطات هست و دائم باهم تلفنی حرف میزنیم :))
امروز صبح خواهری کمک کرد و اتاقم رو تغییر دکوراسیون دادیم.تا بعدازظهر همش کار کردیم.اما خب واقعا خوب شد و تنوع همیشه عالیه.
عصر با خواهری و مامان و فسقل رفتیم خرید.برای فسقل بوت خریدیم.توی مرکز تجاری دومی یهو فسقل دستشوییش گرفت :|
گفتند سرویس بهداشتی طبقه سوم هست،حالا ما همکف بودیم.هی با پله برقی رفتیم بالا هی رفتیم بالا.چشمتون روز بد نبینه،دیدیم روی یکی از درها کاغذ هست که خرابه :| اون یکی هم کاغذ نوشته بود که دستشویی به پشت بوم انتقال یافت!!!!!
یعنی یکی دستشویی داشت تا برسه پشت بوم میترکید که،این چه وضعشه خب.
دیگه در یک اقدام انتحاری و بی فرهنگ طوری،توی قسمتی که برای خیس کردن طی و نظافتشون بود(مثل روشویی بود)،خواهر،فسقل رو سرپا گرفت :| منم داشتم کشیک میدادم کسی نیاد،یعنی تا این حد خاله جان بر کفی هستم من :)) ولی استرس بدی داشتم،یهو یکی می اومد،آبرومون میرفت.
منم که مثلا قصد خرید نداشتم،سه تا پارچه خریدم :| یعنی من یکی از جاهایی که کلی هیجان زده میشم، پاچه فروشی هست.آخه خیلی تنوع داره و گزینه های انتخابت زیاده.
اتاق رو که مرتب میکردم صبح،یک کارتون پارچه دارم که هنوز دوخته نشده و چون دوست داشتم و یا قیمتشون مناسب بوده خریدم.
اما خب قراره خواهری این دفعه برام ی مانتو بدوزه :)

  • يكشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶
  • ۵

روز سی و هفتم

بعد از ظهر دوست داشتم سرم رو بکوبم به دیوار :| همینجور که داشتم زیرلب غرغر میکردم با خودم،سریع دوش گرفتم و همزمان نهار میخوردم و تکلیف های زبانم انجام میدادم و استرس به موقع رسیدن و تکلیف های انجام نداده داشتم اما خب یهویی همه ی حس های بد رو استپ کردم و گفتم خب الان برای چی خودت رو سرزنش میکنی؟برای کاری که شده و تموم شده؟
تکلیف های زبان هم نهایتش یک منفی هست دیگه،درعوض یادمیگیری که وقتای بیکاریت رو الکی هدر ندی.
عجله هم برای چی؟نهایتش تاخیر میخوری دیگه.
بعد از این تحلیل ها و درنظر گرفتن بدترین حالت،یهو بیخیال شدم و تا حدودی آروم شدم.نمیدونم آرامش کاذب بود یا نه اما خب خوب بود.
کتابم رو بستم و خیلی ریلکس آماده شدم.حالا ساعت 4:10 بود و من 4:30 کلاسم شروع میشد :))
از شانس خوبم اصلا به ترافیک و شلوغی برخورد نکردم و به موقع رسیدم کلاس.
توی کلاس یهو یکی از بچه ها گفت وااااای چقدر تغییر کردی و خوشگل شدی،همین حرف باعث شد توجه همه جلب بشه و هرکس نظری میداد.
:)) تنها کاری که کرده بودم من علاوه بر ضدآفتاب همیشگی،کمی رژ و سرمه زده بودم،همین.
نمیدونم تاثیر تعریف های بچه ها بود یا شلوغ شدن و به حرف گرفتن من که واقعا حالم بهتر شد.
خوشبختانه معلم هم هیچ کدوم از تکلیف ها رو نپرسید :)
طبق معمول مسیر برگشت رو با "میم" پیاده برگشتیم،بعد از دو روز بارندگی،دیگه هوا صاف شده بود و ابری نبود و خیییییلی سرد بود:| منم حتی ظهر موهام رو خشک نکرده بودم و یخ زدم،اونوقت بعضیا شلوار کوتاه پوشیده بودن توی این هوا :|
مسیری که تنها شدم باز فکرم مشغول شد و داشتم خودم رو سرزنش میکردم.اما خب سعی کردم منطقی نگاه کنم به قضیه و خب کاریه که شده و تنها کاری که الان ازدستم برمیاد تغییر رویه و رفتار هست و اینکه دیگه تکرار نشه.
شب هم خاله اومد خونمون و تاحالا همگی بیدار بودیم و دورهم بودیم که این برای من خیلی خوب بود.فردا صبح زود هم خواهری با فسقل جونی میاد :)

+توی این هفته اخیر متوجه شدم که معاشرت کردن و شلوغ بودن اطرافم چقدر تاثیر داره توی روحیه ام :) حالم رو بهتر میکنه و مشغول میشم و کمتر به خودم گیر میدم.
  • جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
  • ۳