در سودای آسمان

۷ مطلب با موضوع «اربعین96» ثبت شده است

ماجرای حرم

سکانس اول، حرم حضرت عباس :

دنبال یک جای دنج هستم که بتونم خلوت کنم با خدا و بقولی سیمم وصل بشه به اون بالایی،اما دریغ از یکجای خلوت.بالاخره یکجا میبینم و میشینم و از شانسم بین دوتا پیرزن نشستم،همین که مفاتیح رو باز میکنم هر دو اشاره میکنن که بلند بخونم تا اونا هم بشنون.خانوم سمت راستی عراقی هست و سمت چپی اصفهانی.

شروع میکنم به خوندن زیارت وارث،همین که تموم میشه پیرزن عراقی باهام حرف میزنه و من فقط بهش میگم لاافهم عربی و اون اصلا براش قابل قبول نیست و اشاره میکنه که تو داری دعا میخونی پس میتونی عربی هم حرف بزنی :|

ازاینور هم خانوم سمت چپی که اصفهانی هست میگه که بازم دعا بخون، و من شروع میکنم زیارت عاشورا رو میخونم.بعدش زیارت آل یس میخونم و درآخر هم سوره یس به نیت اموات.

خانوم سمت چپی با دقت گوش میده و بعد از من تکرار میکنه اما سمت راستی هی دست میکشه به تسبیحی که دور مچم انداختم.آخرش دلش طاقت نمیاره و تسبیح رو از دور دستم باز میکنه و برمیداره و تسبیح خودش رو بهم میده و به عربی چیزهایی میگه که من نمیفهمم و باز من با لبخند بهش میگم لاافهم عربی و اونم با ناراحتی تسبیحم رو بهم برمیگردونه.میدونم از تسبیحم خوشش اومده.تسبیح رو سال های پیش یک عزیز برام از مکه اورده از این تسبیح های ساده که توی تاریکی نور داره و این تسبیح دوسال پیاده روی اربعین همراهم بوده و دوسش دارم اما با لبخند تسبیحم رو بهش میدم.خیلی خوشحال میشه و میخواد تسبیح خودش رو درعوض بهم بده اما تسبیحش از اونایی هست که اسم معصومین روش حک شده و بنظرم دست گرفتنش احتیاط داره،برای همین قبول نمیکنم و تسبیح خودش رو هم بهش میدم.


سکانس دوم،حرم امام حسین :

بعد از چشم چرخوندن های مدام بالاخره یکجایی پیدا میکنم که روبروی دریچه کولر نباشه و مینشینم.شروع میکنم به خوندن زیارتنامه امام حسین،این بین دوتا پسر کوچولو عراقی جلوم بازی میکنن و مادرشون کنارم نشسته.فقط یک لبخند میزنم و همین لبخند انگار مجوزی برای صحبت کردن هست که شروع میکنه به صحبت کردن و من فقط با لبخند میگم لا افهم عربی، اما اون ناامید نمیشه و با اشاره و دست و پا شکسته شروع میکنه به صحبت کردن.متوجه میشم از بغداد اومده و اسم پسراش مرتضی و علی هست و یکی هشت ساله و اون یکی ده ساله هست.ازمن سنم رو میپرسه و اینکه متاهل هستم یا نه.وقتی متوجه میشه مجردم میگه دوست داری توی بغداد ازدواج کنی؟پسر بزرگتر من اسمش مصطفی هست و 20 سالشه، و من میگم نه اما اون میگه ایرانی ها جمیل هستن و حورالعین :| و من قیافه خودم رو که صبح توی آینه سرویس بهداشتی دیدم بیاد میارم و نمیدونم چهره خسته و رنگ پریده من زیباییش کجا بود.در آخر اصرار داره آیدی فیسبوک پسرش رو بهم بده و من بهش میگم اصلا فیسبوک ندارم.شروع میکنم به خوندن ادامه زیارتنامه و اونا میخوان برن که باهام دست میده،منم جلوی پاش بلند میشم و اون منو محکم توی بغلش میگیره و میبوسه و فقط میفهمم که میگه زیارتت قبول باشه.


سکانس سوم،تفتیش حرم حضرت عباس:

آخرای شب هست و من میخوام برم توی سرداب حرم حضرت عباس بخوابم،براهمین قسمت تفتیش وایسادم و به لطف کوتاهی قدم دارم بین جمعیت له میشم و کنارم دوتا خانوم که بهشون میخوره هندی یا پاکستانی باشن دارن صحبت میکنن و من آخرش طاقت نمیارم و ازشون میپرسم و متوجه میشم پاکستانی هستن.شروع میکنیم با انگلیسی صحبت کردن.اونا با هواپیما اومدن و اینجا هتل دارن.ازم میپرسن چجوری اومدم و من بهشون میگم که بیشتر راه رو پیاده اومدم و اونا چقدر تحت تاثیر قرار میگرن :) دست میکشه روی سرم و میگه الان تو مثل یک فرشته ای و مطمئنا هرچی از خدا بخوای،خدا بهت میده،کار بزرگی کردی.و من انگار بهم تلنگر میزنن که توکل و ایمان اونا کجا و توکل تو کجا؟

  • يكشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶
  • ۳

در راه کربلا

سفرِ اربعین صبوری میطلبه،همسفر خوب هم نداشته باشی دیگه قوز بالا قوز میشه.

دیشب وقتِ خواب توی یک حسینیه بودیم،با گریه به مامانم داشتم میگفتم دیگه من بهشت هم با،بابا نمیام.اصلا دیگه اربعین نمیام تا وقتی که ازدواج کنم و اون موقع با همسرم بیام.یهو یک دختری که نزدیکمون بود،گفت:پس سالِ دیگه با شوهرت میای.منم پارسال مثل تو همینو گفتم و امسال با شوهرم اومدم!!

خیلی دختر خوش صحبتی بود و شروع کرد به تعریف کردن،منم از اون حالت دپ دراومدم و با خنده خوابیدم :)


وقتی داری یواش یواش راه میری و توی دلت از درد پا و تاول شکایت میکنی،یهو چشمت میخوره به خارهای کنار جاده...همین میشه روضه مجسم...


امروز صبح دو ساعتی نم نم بارون اومد و واقعا حال خیییییلی خوبی داشت پیاده روی با اون فضا و بارون :)

کاش میشد حالِ خوشِ اون لحظات رو برای همیشه نگه داشت.

تا عمود٩٠٠ اومدیم و بعدش بخاطر بقیه با ماشین اومدیم کربلا :| خیلی دوست داشتم کامل پیاده برم تا کربلا اما خب نظر جمع مهم تره :)

الان هم توی یک خونه درحد یکساعت استراحت کردیم و بعد از سه روز حمام رفتم:| 

ایشالا بریم سمت حرم...

  • دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶
  • ۷

شروع پیاده روی

امروز صبح پیاده روی رو شروع کردیم.تموم حس و حال خوشِ زیارتِ توی حرم یک طرف،این سه روز پیاده روی هم یک طرف،باوجود خستگی توی راه اما حالِ خوبی داره.

 بیشتر توی مسیر با الف همقدم هستم(برادر رضاعی هست)

ظهر ما زودتر رسیدیم به عمودی که قرار گذاشته بودیم.یک دختری از صحبتمون فهمید همشهری هستیم :) سر صحبت  رو باز کرد.فکر میکرد ما زن و شوهریم،بعد که شفاف سازی شد که خیر ما خواهر و برادریم،سنم رو پرسید و اینکه چرا ازدواج نکردم :| میگفت الان توی اوجِ سنِ ازدواجی،اخر هم شمارش رو داد که اگر دوست داشتم برم خادم شهدا بشم برای سفرهای دانش اموزی شلمچه و جنوب(که البته من هیچ تصوری از اینکار ندارم) گفت زود بهش زنگ بزنم که کلاس هاشون رو سرکت کنم . که فکر نکنم برم...

بعدازظهر توی مسیر یک خانومی دیدم که رنگ پریده بود و بسختی چرخ دستی که کیفش رو گذاشته بود روش ،دنبالش میکشید،خواستم برم کمکش کنم اما روم نشد و اینکه بعضیا خوششون نمیاد.

چنددقیقه بعد همون خانوم رو دیدم که خورد زمین،سریع رفتم سمتش و کمکش کردم.بنده خدا حالش بد شد.بیست تا عمود جلوتر با همراهاش قرار داشت.با اصرار این بیست تا عمود رو کمکش کردم.خیلی لاغر و رنگ پریده بود فقط امیدوارم حسِ ته دلم اشتباه باشه و اصلا بیماری خاصی نداشته باشه.

شام هم مهمون امام رضا بودیم :) از موکب امام رضا غذا گرفتیم اما خیلی شلوغ بود و جا نبود که شب بمونیم.

الان هم توی یک حسینه هستیم که استراحت کنیم و صبح ادامه مسیر رو بریم.حسینه مال عرب هاست و یک خانومی هم داشت مداحی میکرد،انصافا صدای خوبی داشت و من چقدر سینه زدن عرب ها برام جالب انگیز هست :)

یک دختری هم چایی اورد،من سریع ازش برا اینترنت پرسیدم،اونم گوشیم گرفت و به وای فای وصلم کرد :)


  • شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶
  • ۴

نجف اشرف

صبح کوله هامون گذاشتیم توی همین خونه و رفتیم بیرون.فقط یکساعتی حرم حضرت علی بودیم،بعدش رفتیم سمت کوفه و مسجد کوفه و مقبره میثم تمار،مختار و...

عصر برگشتیم خونه،رفتم اشپزخونه که وضو بگیرم،دیدم گربه هست.جیغ بنفش کشیدم :)) برام اب قند اورد اقای صاحب خونه :)) هی صلوات میفرستاد بهم فوت میکرد.خندم گرفته بود از کاراش اما بعد مامان گفت رنگت پریده بود.

اقای صاحب خونه هی میگفت لاخوف :| توضیح میداد گربه خودشون هست و تمیزه،اما من همچنان راضی نشدم برم اشپزخونه،دیگه گربه رو برد توی حیاط :)

دیگه امشب رو استراحت کنیم و فردا پیاده روی سمت کربلا شروع کنیم.

+به یاد همه دوستان بودم :)

++دوست داشتم کل روز فقط حرم حضرت علی باشم:| اما حیف که باید با جمع همراهی کنم

  • جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶
  • ۶

انظر الینا پدر جان

اولین بار توی عمرم هست که دوست دارم سید باشم.

برم پیش حضرت علی،بگم بابا جان من بچه شما هستماااا، دختر خودتونم،میدونم بد بودم همیشه اما آش کشک خاله هستم،چه بخواید چه نخواید من دختر شمام.انظر الینا پدر جان


+یک مداحی که پارسال کربلا میخونیم با همسفرها،همش توی ذهنم تکرار میشه(شایدم اشتباه باشه بعد از یکسال این یادمه)

یاحسین غریب مادر،تویی ارباب دل من 

به گوشه چشم تو بسته،برا حل مشکل من


  • جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶
  • ۵

نجف

دوست داشتم یک دفترچه کوچیک با خودم ببرم که روزنوشت های سفرم و احساساتم رو بنویسم اما متاسفانه یادم رفت.
برخلاف روزای قبل که حس خاصی نداشتم،امروز صبح که لب مرز بودیم،تک تک حس های پارسال برام زنده میشد و واقعا خوشحالم که اومدم.بعد از بیست و چهار ساعت در راه بودن،یک ساعت قبل رسیدیم نجف.
قربون آقا برم که مهمون نواز هست و حواسش به همه چیز هست.قبل از اینکه برسیم نجف همش نگران جای خواب بودم، به پنج دقیقه نرسید که رسیده بودیم،یک عربی اومد ما رو برد خونشون :) رمز وای فای هم بهم داد.
من خودم به شخصه،شاید فامیل بیاد خونمون بدم بیاد رختخوابم رو باهاش شریک بشم،اما این ها از جون و دل پذیرایی میکنند و خونشون در اختیار زائرها قرار میدن.

احتمالا دو روز نجف بمونیم،فردا صبح ایشالا برم حرم.
+نمیدونم الان چه اصراری که با خستگی و ذهن پریشون پست بذارم..مطمئنا نوشته خوبی نشده.
  • جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶
  • ۲

کربلا

عازم کربلا هستم.
حلال کنید

+دعاگوی همه دوستان مجازی هستم :)
  • چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶
  • ۴