در سودای آسمان

روز شصت و هفتم

امروز از صبح دلم برای "میم" تنگ شده بود.یک هفته ای میشد ندیده بودمش و خب با وجود ناراحتیم بازم دوست داشتم ببینمش.

اول مثل بچه ها با خودم عهد کردم که اصلا سراغی ازش نگیرم تا ببینم اون کی به من پیام میده یا زنگ میزنه ،اما بعدش به خودم نهیب زدم که دوستی دوازده سالمون بیشتر از یک دلخوری و سوتفاهم ارزش داره و مهم تر اینکه خودمو میشناسم من، دلم طاقت نمیاره.

خلاصه بهش زنگ زدم و نیم ساعت حرف زدیم،بین حرفا به پیامش هم اشاره کردم که زودی عذرخواهی کرد و گفت اخرشب بوده یهو خوابش برده برا همین جواب نداده و اون حرفش رو هم کامل توضیح داد منظورش چی بوده،دیگه دلخوری نموند :) عصر هم باهم رفتیم پیاده روی.

اصولا هیچ وقت نتونستم قهر باشم باکسی که برام خیلی عزیز هست،مگه اینکه خیلی خیلی خیلی خیلی ناراحت بشم.

اصلا مگه چقدر عمر میکنیم که نصفش رو توی دلخوری و دعوا بگذرونیم؟

زندگی کوتاه تر از چیزی که فکرش رو میکنیم.

اصلا شاید فردا نباشیم...کی میدونه؟

دسته بندی :
 روزانه نوشت

دیدگاه ها [ ۳ ]

:) دیدگاهت رو دوست دارم...
:) لطف داری به من
آدم معمولی
خاک بر سر اون دوست نفهم که با نظرای مزخرفش 
تورو ناراحت میکنه...
اینجوری نگوووو
تو عزیزدل مایی :)
باد پاییزی
پسرم یه لحظه هم طاقت قهر نداره با اینکه یه بچه ۹ساله هست میگه قهر کار بچه هاست
عزیزم :) خدا حفظش کنه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">