در سودای آسمان

روز شصت و هشتم

پنج شنبه اولین جلسه ترم زمستون زبان هست.توی گروه یکی از بچه ها زده که گروه پنج شنبه خانوم فلانی معلم هست.همه بچه ها شلوغ کردند که عه فلانی بد هست و یکی از بچه ها گفت منو دو ترم انداخته :| خلاصه همه به تکاپو افتادن و هی زنگ زدن موسسه و روز کلاسشون رو عوض کردن.

اما من برام خیلی مسخره بود کاراشون،هرکسی که به هر جدیت و سختگیری باشه با دانش آموزا پدرگشتگی نداره.اتفاقا شاید سخت گیری بد هم نباشه،یکم بیشتر آدم میخونه.
خلاصه اینکه ترم جدید یکجورایی برام چالش هست :)

هیچ وقت فکر نکردم وبلاگ داشتن و روزمره نویسی بهم حس عدم امنیت بده :|
چون همیشه حس میکردم با بچه های بیان همه دوستیم.در عین غریبه بودن همه بهم نزدیک هستیم.گاهی اینجا رازها و حرف هایی رو میگیم که توی دنیای واقعی کسی نمیدونه.
نزدیک بودن از این بیشتر که با حس های همدیگه زندگی میکنیم؟
 اما گاهی حواشی پیش میاد به واسطه همین پست ها که گاهی آدم حس راحتی نداره دیگه.

+نمیدونم این زمونه آدم ها از رو بودن و صداقت چه بدی دیدن که همه دوست دارند در هاله ای از ابهام باقی بمونن.
دارم سعی میکنم خودم بمونم و مثل بقیه پیچیده نشم.دور نزنم آدما رو

دسته بندی :
 روزانه نوشت

دیدگاه ها [ ۰ ]
هیچ دیدگاهی هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">