در سودای آسمان

روز شصتم

از دیروز یکم فضای خونه متشنج هست.دیروز رو خوب تونستم بیخیال باشم اما امروز دیگه طاقت نداشتم.

بعدازظهر برای وقت گذروندن و اینکه ذهنم رو از فضای خونه پرت کنم،چندتا از پست های ارشیو لافکادیو رو میخوندم که رسیدم به این پستش.از اونجایی که کسی برای حرف زدن نبود پس یهویی ساعت سه،اماده شدم و بعد از یکماه و خرده ای رفتم حرم.

هوا ابری بود و کمی هم بارون زده بود.فضای حیاط که فوق العاده بود.همین که رفتم داخل برای زیارت،چشم تو چشم شدم با یکی از آشناها که خادم هست.بعد از سلام و الحوالپرسی یهو گفتش وایسا بهت تبرکی بدم :) دوتا از این بسته های نمک تبرکی داد با پارچه سبز.اون لحظه برام خیلی انرژی مثبت بود،چون من هروقت اومدم اصلا این بنده خدا رو ندیده بودم و امروز که حالم بد بود یهویی دیدمش و بهم تبرکی داد.یکمم توی دلم کلاس گذاشتم برای خودم که به قول آدم های مومن،رزق من حیث لایحتسب همین هست دیگه :)

ازشانسم خیلی حرم شلوغ بود.سلام دادم و بعدش رفتم امامزاده ای که گوشه حیاط هست.اونجا همیشه دنج هست و یجورایی خلوتگاه من محسوب میشه.

یک گوشه خلوت بشینی و هنذفری توی گوشت باشه،به ضریح نگاه کنی و با صدای میثم مطیعی جوشن کبیر بخونی.حسی که اون لحظه ها هست غیرقابل وصف.

هرچند وقتی اومدم خونه از اون حس مثبت کم شد اما باز حالم نسبت به ظهر خیلی بهتره.

چقدر سخته که از محیط و اطرافیان تاثیر نگیری.


+آدم اگر دلش بگیرد

دردش را به کدام پنجره بگوید

که دهانش پیش هر غریبه ای باز نشود

دسته بندی :
 روزانه نوشت

دیدگاه ها [ ۴ ]

+ درد را به آسمان باید گفت...
اوهوم :)
کلنگ سرسخت
این حس رو فقط تو حرم امام رضا فهمیدم ولاغیرررررررررر!
چقدر خوب که تجربش کردید
:)
نمی آی سمت ما
حواسم هست
اتفاقا پست رو خوندم
اما من نه قلم خوبی ندارم و نه ایده خاصی برا همین نظری نذاشتم
محمد رضا
خوش به سعادتتون
رزق من حیث لا یحتسب...
:) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">