در سودای آسمان

روز پنجاه و چهارم

جمعه فسقل و خواهری رفتند.من موندم و اتاق بمب خورده،سریع تمیزش کردم و خواستم از فرداش که شنبه بود خیلی خوب شروع کنم :| امان از این شنبه هایی که میاد و میره و هیچ چیزی رو شروع نمیکنیم.

از دیروز فقط دارم وقتم رو الکی میگذرونم.دیشب توی گروه زبان،بچه ها هی سوال میپرسیدن،همه شروع کردند برای امتحان دوشنبه درس میخونن اما من اصلا سراغ کتابم هم نرفتم.

نمیدونم این استپ کردن بخاطر چی هست.تنبلی؟ترس از شکست؟خستگی روحی؟...

هرچیزی که هست خیلی داره روی اعصابم میره.الان از اون وقتاست که اصلا خودمو درک نمیکنم و دوست دارم سرم رو بکوبم به دیوار.

کاش یکی پیدا میشد و میفهمید دقیقا چه مرگمه.

د اخه من که میدونم تنها راهی که دارم درس خوندن هست تا از این وضعیت خلاص بشم.چرا الان شروع نمیکنم؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟


+ازصبح دارم فقط خودم رو سرزنش میکنم.فکر کنم بهتر باشه برم بیرون و یکم راه برم.بقول قدیمی ها سنگامو با خودم وا بکنم.

دسته بندی :
 روزانه نوشت

دیدگاه ها [ ۲ ]

آقای دیوار نویس
شاید یه جور معلق بودنه... که اصلا خوب نیست
پیاده روی جواب داد و به نتیجه رسیدم :) باشد که جزو عمل کنندگان باشیم
همیشه فرصتی برای شروع کردن می توان یافت، در حالی که ما اکثر اوقات به تمام کردن فکر می کنیم…!
یاستین گوردر
این جمله ی زمانی برای شروع کردن ی کاری به من کمک کرد 
ممنون بابت انرژی مثبت :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">