در سودای آسمان

رازی که برملا شد

امروز صبح یکی از خواهرها گفت که شب جمعه داریم میایم اونجا اما نمیخوام به مامانی بگم و میخوام سوپرایز بشه،تو هم ضایع نکن.فقط چون نزدیکای صبح میرسیم بهت گفتم که هوشیار باشی و تماس گرفتم،در خونه رو باز کنی برامون. اما این رازنگهداری من فقط چند ساعت دوام داشت :| من دهن لق نیستماااا اما خب مامان و بابا باهم دعواشون شد و مامانی خیلی غصه دار شده بود.هرچی هم میگذشت ناراحتیش برطرف نمیشد،حرفای منم انگار باد هوا،هیچ تاثیری نداشت.

منم دیگه تیر آخر رو رها کردم و گفتم مامانی بچه ها دارن میان،اصلا نمیدونید که چشماش از خوشحالی برق زد.اصلا بغض و گریه و اینا فراموشش شد :)

فقط ازش قول گرفتم به روی خودش نیاره و غافلگیر بشه :))


+اصولا من و مامان توی مسائل خوب و خبرهای خوشحالی نمیتونیم پیش هم رازنگهدار باشیم،اما درعوض بقیه خبرها رو خوب میتونیم ازهمدیگه پنهان کنیم.

++نمیدونم چه رابطه ای بین بالارفتن سن مامان و باباها و بحث هاشون وجود داره :| شاید با بالارفتن سن کم طاقت میشن و مثل قبل اون حوصله و صبوری رو ندارن.

دسته بندی :
 قاطی پاتی

دیدگاه ها [ ۳ ]

آخی ^_^ خداحفظشون کنه
++ موافقم 
ممنونم :)
خدا همه مادر و پدرها رو حفظ کنه.

++عاقا یعنی هیچ راهکاری نداره؟
پسر انسان
خا حفظشون کنه

+ بهترین راهکار محبت به هر دو
ایجاد موضوع

و البته کلا دخالت نکردنه !
ممنونم
خدا همه پدر و مادرها رو حفظ کنه...

+صدالبته،کلا توی سیستم خانواده ما دخالت توی روابط مامان و بابا نیست
محمدباقر قنبری نصرآبادی
ایول تیر خلاص و رازنگه‌داری...
:-)
:) چه کنیم دیگههه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">