در سودای آسمان

روز سی و سوم

امروز قاط زده بودم و خیلی یهویی تلگرامم رو پاک کردم.خیلی ناراحت شدم بخاطر کانال های خوبی که عضو بودم و استیکرهایی که داشتم اما درعوض گوشیم انگار نفس کشید و دیگه ارور نمیده.

چندبار اومدم اینجا بنویسم اما نمیشد بنویسم.نمیتونستم.

گاهی روحیات ادم خیلی بالا و پایین داره.حتی بنظرم مطالب اینجا چقدر مسخره و مزخرف می اومد و میخواستم اینجا رو هم حذف کنم :|

تا اینکه موقع صحبت با دوستی گریه کردم و این گریه هنوز هم قطع نشده اما حالم داره بهتر میشه.


همیشه دوست داشتم روابط خانوادگیمون مثل خانواده های توی سریال های آبکی صدا و سیما باشه.اما خب هیچ وقت اینجوری نشد و نیست.

هیچ وقت من با،بابام راحت نیستم و نمیتونم بعضی حرفا رو به مامانم بگم.میدونید که مامانا تا چیزی بفهمن فقط میخوان نگران بشن و غصه بخورن،پس ادم ترجیح میده هیچی نگه.

با خواهرام هم راحتم که هیچ کدومشون اینجا نیستن :| پس من می مونم و حجم زیادی از تنهایی و انقدر به تنهاییت مطمئن هستی که موقع گریه کردنم نگران نیستی که در اتاق باز هست یا بسته،چون میدونی کسی نمیاد.


+گاهی زندگی خیلی خیلی جدی تر از تصوراتت هست و تو فقط باید یک کفش اهنی پات کنی و بری جلو.

++گاهی بجای پناه بردن به خدا از شر شیطان،ادم باس از خودش پناه ببره به خدا.

+++گاهی هم بعضیا جوری رفتار میکنن که تو شرمنده مهربونی و درکشون میشی و اصلا حرفی نداری که بگی.

دسته بندی :
 روزانه نوشت

دیدگاه ها [ ۶ ]

امیدوارم حالتون بهتر بشه..

تنهایی، برای من حداقل، فعلا تمومی نداره.. و همینطور.. خیلی های دیگه.. :(

خوشحالم که دوستی رو دارین که باهاش بتونید مقداری صحبت کنید و سبک بشید..

روابط خانوادگی.. امیدوارم اگر روزی مادر شدید.. نسبت به بچه هاتون همونجوری بشید که الان دوست دارید...

در پناه خدا...
ممنونم :)
برای روابط خانوادگی،تنها رابطه ای که هیچ وقت نشد ترمیم بشه رابطه با بابام هست.
وگرنه که بنظرم همه مادرها بهترین هستن.

آقای دیوار نویس
امیدوارم حالتون بهتر بشه...
اینجا رو میخواستین حذف کنین:|

‌خیلی از حرف رو تو تنهایی باید نو‌شت.... حداقل من اینکار رو میکردم... آخر سر هم همه اش رو میسوزاندم ولی خُب سبک میشدم.. 
ممنونم :)
بهتر شدم دیگه
خب اره،نه قلم خاصی دارم و نه نوشته هام خوبه.
بله بله...من پارسال روزانه نویسی میکردم توی یک سررسید،وقتی خوندمش بعد از چندماه،دیدم اوه چقدر حالم بد بوده اون دوره.و در یک اقدام انتحاری همش رو سوزوندم
شاید بشه ی دردی رو که دوسش داریم انتخاب کنیم که انقدر یهویی حالمون تغییر پیدا نکنه .. خوب باشه بد بشه... 
باید ی دردی پیدا کرد .
من متوجه نشدم اصلا :|

دردی پیدا کنیم که دوسش داریم؟!
پارادوکس جالبی میشه درد دوست داشتنی!
بعدش اونوقت این درد قراره چیکار کنه؟
سلام عزیزم... الان حالت چطوره؟ خوبی؟
همه آدما اینجوری میشن...انگار هممون یه دوره از زندگی باید احساس شدید تنهایی کنیم.
من که دیگه باهاش اخت شدم :(
سلام ممنونم :)
بهتر شدم.
اره واقعا...منم یجورایی همزیستی مسالمت امیز دارم اما خب گاهی ادم خسته میشه از این حجم از تنهایی
خوب زندگی رو به حال خودش رها کنیم که همش میشه درد ... منظورم اینه ما حق انتخاب داریم دردی رو انتخاب کنیم که دوستش داریم . این دوست داشتنه اونو از درد در میاره البته .. 
ولی راه های دیگه می تونن فقط درد باشن 

فکر کنم فهمیدم اقای دور :))
یجورایی حرفتون پست دیشب هست.
یعنی اینکه اون درد برامون دوست داشتنی میشه و براحتی تحملش میکنیم چون میدونیم آخرش یک اتفاق خوبی در انتظارمون هست؟
بقول خودتون دردهایمان معنی پیدا میکند...

الان درست فهمیدم ؟
بله . همین فکر میکنم . 
صبوری نیاز داره :)
باید تمرین کرد.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">