در سودای آسمان

روز سی و ششم

امروز جلسه سوم هومیوپاتی بود و تا رفتم به دکتر از سرزنش های درونیم گفتم و هی اون سوال میپرسید و من جواب میدادم و در اخر گفتش محاکمه خوبی به راه انداختی.

توی ویکی پدیا درباره هومیوپاتی نوشته که هنوز اثبات نشده تاثیرش و یکجورایی تلقین هست.اما خب من یکسال یکی از دوستانم میرفت و پروسه بهبودی و درمانش رو دیدم،براهمین منم دارم میرم.

برگشت هم پیاده زیر بارون قدم زدم و حس فوق العاده ای داشت :| هرچند هروقت بارون میاد،تا من میرم بیرون نم نم میشه.

توی مسیر برگشت یک کتابخونه کوچیک رو دیدم که روزهای فرد برای خانوماست و چون نزدیک خونه هم هست خوبه،احتمال زیاد میرم ثبت نام میکنم،برای وقتایی که از فضای خونه خسته میشم خوبه :) هرچند من موقع درس خوندن یا باید راه برم یا با صدای بلند میخونم و موندن توی محیط کتابخونه عین شکنجه هست برام.

عصر هم رفتم آرایشگاه،یک دختری رو دیدم پایین موهاش رو قرمز کرده بود و باز دلم هوایی شد که منم پایین موهام رو رنگ کنم اما واقعا حسش نیست هرماه هی رنگ موهات رو شارژ کنی و موهای بیچاره گناه دارند،اونم موهای من که تازه داره جون میگیره بعد از این همه دکتر رفتن.

اما واقعا دلم یک تغییر میخواد :|


+همیشه حس خوبی به آذرماه داشتم :) ایشالا کلی اتفاق های خوب خوب برامون بیفته.اگر هم نیوفتاد،یک تکونی به خودمون بدیم و خودمون اتفاق های خوب رو رقم بزنیم :)

  • چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶
  • ۳

روز سی و چهارم

چهارده سال پیش همچین روزی من خاله شدم :)
هیچ وقت یادم نمیره وقتی که ظهر از مدرسه اومدم و کلی شوق و ذوق داشتم بریم بیمارستان و دخترخواهرم رو ببینم :) چقدر توی سرویس مدرسه به دوستام پز دادم که دارم خاله میشم :))
اون موقع حس واقعی خاله شدن رو درک نمیکردم چون بچه بودم اما واقعا خوشحال بودم،انقدری که روزای اول با اصرار زیاد خودم کهنه هاش رو میشستم :)
امروز خبری از تولد نبود چون پیش هم نیستیم اما ایشالا یک ماه دیگه چند روزه میخوان بیان اینجا و خب باید اون موقع فکر هدیه باشم برای خواهرزاده نوجوونم که خوشش بیاد،الان که دارم مینویسم یهویی به ذهنم اومد براش چندتا لاک بخرم،نمیدونم شاید هیجان انگیز باشه که یهویی ده تا لاک با رنگای مختلف هدیه بگیری.
خیلی حس عجیبی هست که دخترکوچولویی که از تولدش هیجان زده بودی الان داره قدش از تو هم بلندتر میشه و تو هروقت میبینیش به چشمت گذر زمان رو میبینی و شگفت زده میشی که روزها و ماه ها و سال ها چقدر سریع  داره میگذره.


دیشب و امشب پسر یکی از آشناها توی واتس آپ بهم پیام داد.وقتی یک آقای متاهل که شاید سالی یکبار ببینیش و درحد سلام و احوالپرسی باهاش برخورد داشته باشی،حالا بهت پیام بده معذب میشی و صدالبته نگران،چون که خانومش رو میشناسی چجور ادمی هست و باوجودی که پیام ها چیزی نیست و خیلی کوتاه اما باز نگران واکنش خانومش هستی :|
منم این دو شب سریع نت گوشی رو خاموش کردم که مجبور نشم از روی ادب به پیام هاش جواب بدم.
اصلا چقدر گاهی این گوشی ها و برنامه ها مزخرف هست.چه معنی میده آخرشب به یکی که باهاش مراوده نداری پیام بدی که حوصلم پوکید :|


  • سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
  • ۳

روز سی و سوم

امروز قاط زده بودم و خیلی یهویی تلگرامم رو پاک کردم.خیلی ناراحت شدم بخاطر کانال های خوبی که عضو بودم و استیکرهایی که داشتم اما درعوض گوشیم انگار نفس کشید و دیگه ارور نمیده.

چندبار اومدم اینجا بنویسم اما نمیشد بنویسم.نمیتونستم.

گاهی روحیات ادم خیلی بالا و پایین داره.حتی بنظرم مطالب اینجا چقدر مسخره و مزخرف می اومد و میخواستم اینجا رو هم حذف کنم :|

تا اینکه موقع صحبت با دوستی گریه کردم و این گریه هنوز هم قطع نشده اما حالم داره بهتر میشه.


همیشه دوست داشتم روابط خانوادگیمون مثل خانواده های توی سریال های آبکی صدا و سیما باشه.اما خب هیچ وقت اینجوری نشد و نیست.

هیچ وقت من با،بابام راحت نیستم و نمیتونم بعضی حرفا رو به مامانم بگم.میدونید که مامانا تا چیزی بفهمن فقط میخوان نگران بشن و غصه بخورن،پس ادم ترجیح میده هیچی نگه.

با خواهرام هم راحتم که هیچ کدومشون اینجا نیستن :| پس من می مونم و حجم زیادی از تنهایی و انقدر به تنهاییت مطمئن هستی که موقع گریه کردنم نگران نیستی که در اتاق باز هست یا بسته،چون میدونی کسی نمیاد.


+گاهی زندگی خیلی خیلی جدی تر از تصوراتت هست و تو فقط باید یک کفش اهنی پات کنی و بری جلو.

++گاهی بجای پناه بردن به خدا از شر  شیطان،ادم باس از خودش پناه ببره به خدا.

+++گاهی هم بعضیا جوری رفتار میکنن که تو شرمنده مهربونی و درکشون میشی و اصلا حرفی نداری که بگی.


  • يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
  • ۶

روز سی ام

امروز امتحان میان ترم زبان داشتم اما واقعا حسش نبود بخونم و اینکه بخاطر سرماخوردگی شدیدی که داشتم ضعیف شدم و همش افت فشار و سرگیجه دارم.
فقط دو ساعت قبل از کلاس،درس ها رو مرور کردم.خیلی استرس داشتم و دیگه به غلط کردن افتاده بودم که چرا این دو روز گذشته اصلا نخوندم :|
توی راه همش ایت الکرسی میخوندم.البته همیشه عادت دارم به محض اینکه در خونه رو بستم،یک ایت الکرسی میخونم.
رسیدم کلاس همه سرشون توی کتاب بود و اصلا همین محیط بیشتر به آدم استرس میداد.جالبه که بچه ها میگفتن خوش به حالت چقدر ریلکس هستی :| حالا داشتم سکته میکردم از استرس.اونا فقط ظاهرم رو میدیدن.
اما خداروشکر بخیر گذشت و نمره ام از صد شد هشتاد و چهار :)

بعد از کلاس با "میم"کلی پیاده روی کردیم و حرف زدیم.خیلی دلم براش تنگ شده بود.حداقل هفته ای دوبار همدیگه رو میدیدم اما این دفعه از قبل از سفر اربعین تا امروز همدیگه رو ندیده بودیم.
"میم"تکمیل ظرفیت شهر دیگه قبول شده و من هم خوشحال بودم هم ناراحت اما خوبی ارشد اینه که سه روز بیشتر کلاس نداره و بقیه هفته رو میاد اینجا :)

یکشنبه هم نذری امام حسن هست :) 
من از همین نذری حاجت گرفتم و هرسال تولد و شهادت امام حسن این نذری خونه یکی از بستگان پا برجاست.
اصولا روز خود نذری نمیرم،محیط خاله خانباجی رو دوست ندارم و متاسفانه بعضیا هستن که ادم رو زیر ذره بین دارند.همیشه قبل از روز موعد فقط میرم کمک میکنم.
  • جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
  • ۴

روز بیست و نهم

امروز حالم خوب نبود و از دست خودم شاکی بودم.یک پست هم گذاشتم اما خب دوستی پیام داد و گفت ویرایش کنم،چون منظور رو بد رسونده و من هم حوصله نداشتم و کلا پست رو حذف کردم!

حالا چرا از خودم شاکی بودم؟

چون به هرحال برای خودم یکسری چارچوب رفتاری دارم.مسلما همه همینطور هستند و برای خودشون خط قرمزهایی دارند.حالا گاهی ادم دوست داره یک رفتارهایی کنه که عقل آلارم میده نکن،خط قرمزهات رو رد میکنه.ادم اگر توجه نکنه و انجام بده بعدش عذاب وجدان یقه اش رو ول نمیکنه دیگه و هی سرزنش درونی داره.

گاهی فکر میکنم مثل این راننده های ناشی هستم،هی میزنم جاده خاکی،هی سعی میکنم راه درست رو پیدا کنم و برگردم به مسیر.

نمیدونم شایدم خیلی سختگیری میکنم و میخوام ایده ال باشم از همه جهت.اما دوست دارم سال ها بعد که به روزای جوونی فکر کردم راضی باشم ازخودم،بگم خوب زندگی کردم در حد توان و ظرفیتم.


+یکی از دنبال کننده ها براشون عنوان پست ها سوال شد.باید بگم که پست ها یجورایی روزنوشت من هست و عنوان ها هم روزشمار هست از زمان داشتن این وبلاگ.



  • پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶
  • ۱

روز بیست و هشتم

میدونی عمق فاجعه کجاست؟

وقتی که میخوای درحد توانت یک مبلغی رو کمک مردم کرمانشاه کنی،دلت راضی نمیشه واریز کنی به ارگان های دولتی و درآخر یک موسسه خیریه پیدا میکنی که بنظرت قابل اعتماد هست و داره فعالیت میکنه و البته گزارش تصویری هم میذاره توی کانال تلگرامش.



+حق الناس که فقط از دیوار مردم بالا رفتن و حق مردم رو خوردن نیست،حق الناس یعنی انقدر عملکردها افتضاح باشه که اعتماد مردم سلب بشه و اگر کسی هم بخواد واقعا کاری انجام بده دیگه کسی نتونه بهش اعتماد کنه.

++واقعا نمیدونم بیمارستان تازه ساختی که ویران شده رو چجوری ساخته بودن؟تف کاری که میگن یعنی همین هاااا

+++خیلی الان دوست دارم بفهمم توی دل و ذهن مهندس ها و پیمانکارها چی میگذره.انقدر به درستی کارشون اطمینان دارند که اگر حادثه ایی مثل کرمانشاه رخ بده،ساختمون هاشون با خاک یکسان نشه؟میتونن شبا راحت بخوابن؟

++++امیدوارم کمک ها و امدادرسانی ها فقط به همین روزای اولیه ختم نشه.مدیران آلزایمر نگیرن صلواااااات


  • سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۶
  • ۹

ماجرای حرم

سکانس اول، حرم حضرت عباس :

دنبال یک جای دنج هستم که بتونم خلوت کنم با خدا و بقولی سیمم وصل بشه به اون بالایی،اما دریغ از یکجای خلوت.بالاخره یکجا میبینم و میشینم و از شانسم بین دوتا پیرزن نشستم،همین که مفاتیح رو باز میکنم هر دو اشاره میکنن که بلند بخونم تا اونا هم بشنون.خانوم سمت راستی عراقی هست و سمت چپی اصفهانی.

شروع میکنم به خوندن زیارت وارث،همین که تموم میشه پیرزن عراقی باهام حرف میزنه و من فقط بهش میگم لاافهم عربی و اون اصلا براش قابل قبول نیست و اشاره میکنه که تو داری دعا میخونی پس میتونی عربی هم حرف بزنی :|

ازاینور هم خانوم سمت چپی که اصفهانی هست میگه که بازم دعا بخون، و من شروع میکنم زیارت عاشورا رو میخونم.بعدش زیارت آل یس میخونم و درآخر هم سوره یس به نیت اموات.

خانوم سمت چپی با دقت گوش میده و بعد از من تکرار میکنه اما سمت راستی هی دست میکشه به تسبیحی که دور مچم انداختم.آخرش دلش طاقت نمیاره و تسبیح رو از دور دستم باز میکنه و برمیداره و تسبیح خودش رو بهم میده و به عربی چیزهایی میگه که من نمیفهمم و باز من با لبخند بهش میگم لاافهم عربی و اونم با ناراحتی تسبیحم رو بهم برمیگردونه.میدونم از تسبیحم خوشش اومده.تسبیح رو سال های پیش یک عزیز برام از مکه اورده از این تسبیح های ساده که توی تاریکی نور داره و این تسبیح دوسال پیاده روی اربعین همراهم بوده و دوسش دارم اما با لبخند تسبیحم رو بهش میدم.خیلی خوشحال میشه و میخواد تسبیح خودش رو درعوض بهم بده اما تسبیحش از اونایی هست که اسم معصومین روش حک شده و بنظرم دست گرفتنش احتیاط داره،برای همین قبول نمیکنم و تسبیح خودش رو هم بهش میدم.


سکانس دوم،حرم امام حسین :

بعد از چشم چرخوندن های مدام بالاخره یکجایی پیدا میکنم که روبروی دریچه کولر نباشه و مینشینم.شروع میکنم به خوندن زیارتنامه امام حسین،این بین دوتا پسر کوچولو عراقی جلوم بازی میکنن و مادرشون کنارم نشسته.فقط یک لبخند میزنم و همین لبخند انگار مجوزی برای صحبت کردن هست که شروع میکنه به صحبت کردن و من فقط با لبخند میگم لا افهم عربی، اما اون ناامید نمیشه و با اشاره و دست و پا شکسته شروع میکنه به صحبت کردن.متوجه میشم از بغداد اومده و اسم پسراش مرتضی و علی هست و یکی هشت ساله و اون یکی ده ساله هست.ازمن سنم رو میپرسه و اینکه متاهل هستم یا نه.وقتی متوجه میشه مجردم میگه دوست داری توی بغداد ازدواج کنی؟پسر بزرگتر من اسمش مصطفی هست و 20 سالشه، و من میگم نه اما اون میگه ایرانی ها جمیل هستن و حورالعین :| و من قیافه خودم رو که صبح توی آینه سرویس بهداشتی دیدم بیاد میارم و نمیدونم چهره خسته و رنگ پریده من زیباییش کجا بود.در آخر اصرار داره آیدی فیسبوک پسرش رو بهم بده و من بهش میگم اصلا فیسبوک ندارم.شروع میکنم به خوندن ادامه زیارتنامه و اونا میخوان برن که باهام دست میده،منم جلوی پاش بلند میشم و اون منو محکم توی بغلش میگیره و میبوسه و فقط میفهمم که میگه زیارتت قبول باشه.


سکانس سوم،تفتیش حرم حضرت عباس:

آخرای شب هست و من میخوام برم توی سرداب حرم حضرت عباس بخوابم،براهمین قسمت تفتیش وایسادم و به لطف کوتاهی قدم دارم بین جمعیت له میشم و کنارم دوتا خانوم که بهشون میخوره هندی یا پاکستانی باشن دارن صحبت میکنن و من آخرش طاقت نمیارم و ازشون میپرسم و متوجه میشم پاکستانی هستن.شروع میکنیم با انگلیسی صحبت کردن.اونا با هواپیما اومدن و اینجا هتل دارن.ازم میپرسن چجوری اومدم و من بهشون میگم که بیشتر راه رو پیاده اومدم و اونا چقدر تحت تاثیر قرار میگرن :) دست میکشه روی سرم و میگه الان تو مثل یک فرشته ای و مطمئنا هرچی از خدا بخوای،خدا بهت میده،کار بزرگی کردی.و من انگار بهم تلنگر میزنن که توکل و ایمان اونا کجا و توکل تو کجا؟

  • يكشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶
  • ۲

روز بیست و چهارم

دیروز توی راه یکم حس سرماخوردگی داشتم و وقتی رسیدم خونه مریضیم شدید شد و دیگه حسابی حالم بد شد.
دیشب قرص سرماخوردگی هم خورده بودم و گیج بودم،بین خواب و بیداری به رفتارهام دقت کردم و متوجه شدم یسری خل بازی هایی دارم :)
البته که فکر میکنم همه یسری خل بازی هایی دارن و فقط ورژن هرکسی فرق میکنه.

_گوشی که میدادی قسمت امانات حرم،علاوه بر اینکه یک شماره بهت میداد،برچسب میزد پشت گوشی و اسمت رو روش مینوشت که وقتی شماره رو تحویل میدادی باز اسمت رو میپرسید و گوشی رو بهت پس میداد.حالا دو روزی گذشته و من اصلا دلم نمیاد برچسب اسم پشت گوشیم رو بکنم :|

_بروشورهایی که توی راه پیاده روی بهمون دادن و من دلم نمیاد بندازم دور :|

_آخرین پستونک یکی از خواهرزاده هام رو نگه داشتم.قسمت ضایع ماجرا اینجاست که بعد از گذشت چندسال یادم رفته مال کدومشون هست :))

_قبلاها آدامس هایی بود به اسم love is و توی هربسته برچسب های قشنگی داشت که من کلی از اون برچسب ها رو نگه داشتم :)

_قبلاها توی بعضی از پفک ها یک پوستر بود که عکس های بازیگرا و خواننده ها روش بود و من اون پوستر رو نگه داشتم :)

_کلاس سوم دبستان،یکی از دوستام بهم دفتریادداشت هدیه داد و من هیچ وقت توش چیزی ننوشتم و همونجور نگهش داشتم :)

_کارت های صد افرین کلاس سوم دبستانم رو هنوز دارم :)
_قبلا شامپوهایی بود که توش تیله بود و چقدر اون موقع خاص و لاکچری بود :) اون تیله ها رو دارم هنوز.

این ها فقط یک کوچولو از خل بازی های منه.شایدم بشه گفت آدم خاطره بازی هستم.فقط امیدوارم روزی نرسه که دیگه جایی برای نگهداری از این آشغال پاشغال های قدیمی نداشته باشم :)
در حال حاضر یک صندوقچه قدیمی چوبی که مال مادربزرگم هست رو رنگ زدم و همه اینا رو توش نگه داشتم.خواهرزاده هام هروقت میان عاشق این هستن که برن سر صندوقچه من :)
  • جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۶
  • ۷

در راه کربلا

سفرِ اربعین صبوری میطلبه،همسفر خوب هم نداشته باشی دیگه قوز بالا قوز میشه.

دیشب وقتِ خواب توی یک حسینیه بودیم،با گریه به مامانم داشتم میگفتم دیگه من بهشت هم با،بابا نمیام.اصلا دیگه اربعین نمیام تا وقتی که ازدواج کنم و اون موقع با همسرم بیام.یهو یک دختری که نزدیکمون بود،گفت:پس سالِ دیگه با شوهرت میای.منم پارسال مثل تو همینو گفتم و امسال با شوهرم اومدم!!

خیلی دختر خوش صحبتی بود و شروع کرد به تعریف کردن،منم از اون حالت دپ دراومدم و با خنده خوابیدم :)


وقتی داری یواش یواش راه میری و توی دلت از درد پا و تاول شکایت میکنی،یهو چشمت میخوره به خارهای کنار جاده...همین میشه روضه مجسم...


امروز صبح دو ساعتی نم نم بارون اومد و واقعا حال خیییییلی خوبی داشت پیاده روی با اون فضا و بارون :)

کاش میشد حالِ خوشِ اون لحظات رو برای همیشه نگه داشت.

تا عمود٩٠٠ اومدیم و بعدش بخاطر بقیه با ماشین اومدیم کربلا :| خیلی دوست داشتم کامل پیاده برم تا کربلا اما خب نظر جمع مهم تره :)

الان هم توی یک خونه درحد یکساعت استراحت کردیم و بعد از سه روز حمام رفتم:| 

ایشالا بریم سمت حرم...

  • دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶
  • ۷

شروع پیاده روی

امروز صبح پیاده روی رو شروع کردیم.تموم حس و حال خوشِ زیارتِ توی حرم یک طرف،این سه روز پیاده روی هم یک طرف،باوجود خستگی توی راه اما حالِ خوبی داره.

 بیشتر توی مسیر با الف همقدم هستم(برادر رضاعی هست)

ظهر ما زودتر رسیدیم به عمودی که قرار گذاشته بودیم.یک دختری از صحبتمون فهمید همشهری هستیم :) سر صحبت  رو باز کرد.فکر میکرد ما زن و شوهریم،بعد که شفاف سازی شد که خیر ما خواهر و برادریم،سنم رو پرسید و اینکه چرا ازدواج نکردم :| میگفت الان توی اوجِ سنِ ازدواجی،اخر هم شمارش رو داد که اگر دوست داشتم برم خادم شهدا بشم برای سفرهای دانش اموزی شلمچه و جنوب(که البته من هیچ تصوری از اینکار ندارم) گفت زود بهش زنگ بزنم که کلاس هاشون رو سرکت کنم . که فکر نکنم برم...

بعدازظهر توی مسیر یک خانومی دیدم که رنگ پریده بود و بسختی چرخ دستی که کیفش رو گذاشته بود روش ،دنبالش میکشید،خواستم برم کمکش کنم اما روم نشد و اینکه بعضیا خوششون نمیاد.

چنددقیقه بعد همون خانوم رو دیدم که خورد زمین،سریع رفتم سمتش و کمکش کردم.بنده خدا حالش بد شد.بیست تا عمود جلوتر با همراهاش قرار داشت.با اصرار این بیست تا عمود رو کمکش کردم.خیلی لاغر و رنگ پریده بود فقط امیدوارم حسِ ته دلم اشتباه باشه و اصلا بیماری خاصی نداشته باشه.

شام هم مهمون امام رضا بودیم :) از موکب امام رضا غذا گرفتیم اما خیلی شلوغ بود و جا نبود که شب بمونیم.

الان هم توی یک حسینه هستیم که استراحت کنیم و صبح ادامه مسیر رو بریم.حسینه مال عرب هاست و یک خانومی هم داشت مداحی میکرد،انصافا صدای خوبی داشت و من چقدر سینه زدن عرب ها برام جالب انگیز هست :)

یک دختری هم چایی اورد،من سریع ازش برا اینترنت پرسیدم،اونم گوشیم گرفت و به وای فای وصلم کرد :)


  • شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶
  • ۴